: مسئله ایمان و شک از دیدگاه پلتیلیش
مسئله ایمان و شک از دیدگاه پلتیلیش
على موحدیان
مقدمه
پل تیلیش (1) در آخرین سالهاى قرن نوزدهم، 20 اگوست 1886، در استان براندنبورگ (2) آلمان، در خانواده یک کشیش لوترى متولد شد. شخصیت او تحت تاثیر پدر و مادر وطبیعتى که در آن رشد کرد ترکیبى شد از احترام به سنت، گرایشهاى آزاداندیشانه، و تاحدى نگرش رومانتیک. اولین مطالعات او در هنر و ادبیات روم و یونان قدیم بود; دردانشگاه فلسفه و الهیات خواند و از دانشگاه برزلو (3) دکترى فلسفه گرفت و سپس به کلیساپیوست. ابتدا روحانى کلیساى لوترى انجیلى استان براندنبورگ بود و سپس، در جنگجهانى اول، به عنوان کشیش در ارتش فعالیت کرد. تیلیش تحت تاثیر جنگ به سیاستپرداخت، اما از علاقهاش به فرهنگ و هنر کاسته نشد; تا آن که ثمره این ملغمه در الهیاتتدافعى ظاهر گشت، الهیاتى که رسالتش لنگر انداختن در آشوب فرهنگى آن عصر بود.در همان جنگ، میل به اهداف اصلاحگرایانه سوسیالیستى در وى رخ نمود، و بالاخره،در اثر آشنایى با و آثار کرکگور، (5) به اگزیستانسیالیسم میل کرد. با وجود این،فلسفه او را از الهیات دور نساخت، اما هم از الهیات دیالکتیکى بارت، که در آغاز متاثر ازآن بود، و هم از ناسیونال سوسیالیسم فاصله گرفت. همین امر تقدیر او براى هجرت بهآمریکا را رقم زد و بخش اعظم دوره دانشگاهى وى، همراه با عظیمترین کارهایش، درآن دیار واقع شد [17 - 7 : 1]. (6) یک نکته مهم دیگر; تیلیش را همه به دشوارنویسى و بلکه مبهمگویى مىشناسند. این که چه عاملى در این کار بوده مدنظر ما نیست، اما این هست که اولا ما با این مشکلچه مىکنیم؟ و دیگر این که از ورود به این مضیقه در طلب چهایم؟ با مشکل ابهام وپیچیدگى سخن تیلیش همان مىکنیم که دیگران مىکنند: یعنى با این در و آن در زدنسعى مىکنیم چیز محصلى بفهمیم. خواننده دانشور ما خواهد پذیرفت که الهامهایى کهاز یک سخن گرفته مىشود و زاویههایى که باز مىگردد گاه از خود آن سخن و مرادگوینده پربارتر است. هر چند فهم مراد تیلیش مورد اهتمام بوده، اما این مقاله بیشتر آن رابهانه ساخته است، و شاید این همان چیزى باشد که خود تیلیش نیز از خوانندهاش انتظارداشته، یعنى «شجاعت فکر کردن درباره سؤالات اساسى در باب الهیات» [14 : 1].
از مهمترین مسایل کلامى این است که ایمان چیست؟ چه نسبتى با شک دارد وچه رابطهاى با علم و با عقل؟ Dynamics of Faith (7) همین بوده است، اما راه حلى که وى ارائه مىدهد، نکتههاى بسیارمهم دیگرى را نیز در بردارد، که شاید مهمترین آنها جزء ساختارى و لازمه لاینفک ایماندانستن شک است; اما چگونه؟ پاسخ این پرسش در گرو کشف ماهیت ایمان است.
ایمان چیست؟
از نظر تیلیش، ایمان نه علم به حقیقتى است، نه اعتقاد به گزارهاى، نه اختیار عقیدهاى (ازآنرو که یک انتخاب ارادى است)، و نه احساس شخصى خاصى نسبتبه کسى یاچیزى. هر چند همه اینها را گفتهاند، و همه اینها نیز در ایمان نقش دارند، اما خود ایمانفقط یک «وضعیت» یا حالت است. «ایمان در اندیشه مهمترین امر زندگى بودن است»[1:2]; به عبارت دیگر، ایمان وضعیتى است که در آن انسان به وسیله امرى به عنوانمهمترین غایت زندگى فرا گرفته مىشود. «واپسین دغدغه» (8) از مهمترین مفاهیم در تفکرتیلیش است. خود وى با تعابیرى از آن یاد مىکند، هر چند تعبیر «دغدغه» (11) را ترجیح مىدهد و آن را اعم از«جدى گرفتن» مىداند. واپسین دغدغه آن چیزى است که انسان حاضر ستبرایشکشته شود [7:3]. تیلیش در جاى دیگر از این هم فراتر مىرود و «آنچه انسان حاضراستبرایش کشته شود» را کافى نمىداند، زیرا معتقد است مقدساتى هستند که بسیاربالاتر از زندگى شخص تلقى مىشوند اما واپسین دغدغه او نیستند. او «مسئله بودن ونبودن» را مناسبتر مىداند، یعنى «آنچه انسان حاضر استبرایش بود خویش را فداکند» [20:3].
بدیهى است میان «حالت دغدغه مهمترین چیز را داشتن» با محتواى دغدغه نهایىتفاوت هست. ایمان همان اولى است، یعنى حالت و وضعیتى که در انسان پدید مىآید ودلش را به این مشغول مىسازد که فلان چیز باید متعلق والاترین همت من باشد. اما اینکه آن چیز چیست، خداستیا پول یا موفقیت اجتماعى، ملیت استیا... همه اینهامحتواى ایمان را مىسازد نه خود ایمان را. ایمان فرا گرفته شدن با یک دغدغه نهایىاست، و خدا و... نامى است و عنوانى از محتواى این دغدغه.
به این ترتیب، هیچ کس نیست که دغدغه نهایى، یا ایمان، نداشته باشد. تیلیش معتقداست همه، حتى آدمهاى بدبین و شکاک، داراى وجهه همت، جدىترین هدف، یادغدغه واپسیناند. به عبارت دیگر، همه «مؤمن» هستند، اما مؤمن به چه، تفاوتمىکند. البته تیلیش دغدغههاى فانى و گذرا، مثل موفقیت و ملیت را به «بت» و کیشبتپرستى تاویل مىکند. مراد او از «بت» واقعیتهاى مقدمى و گذراست که به گزافمطلوب نهایى بشر قرار مىگیرد.
تعبیر «فرا گرفته شدن» از سوى چیزى به عنوان مهمترین امر زندگى که باید وجهههمت انسان قرار گیرد، در بردارنده دو نکته مهم است: اول این که، در نظر تیلیش«واپسین دغدغه» آن چیزى است که ما را فرا مىگیرد نه آنچه ما تصمیم مىگیریم واپسیندغدغه ما باشد [8:3]; بنابراین، به گونهاى غیرارادى است. واپسین دغدغه گاهى ازمحیط به ما به ارث مىرسد و گاهى تحت تاثیر مستقیمتر عاملى از خارج ما را فرامىگیرد; مثلا «در یک سخنرانى یا در صحبتبا یک دوست چیزى که تا آن زمان براى مابىاهمیتبود مهمترین مسئله زندگى ما مىشود» [9:3]. دیگر این که، واپسین دغدغههمیشه آگاهانه نیست [50:3]; و چه بسا انسان نداند کى و کجا و چگونه با محتواى ایمانخویش فرا گرفته شد. بنابراین، «ایمان ساخته و پرداخته عقل، اراده و حواس نیست»[133:6]. تیلیش در توضیح ایمان به منزله واپسین دغدغه، دو نکته دیگر را نیز تذکرمىدهد: نکته اول این که در هر کیش و مذهبى «واپسین دغدغه» ممکن است چیزىدیگر باشد [5-4:4]: رسیدن به نیروانه، اتحاد با خدا، معرفت آتمن، هماهنگى با دائو،مشارکت در مسیح، راه یافتن به بهشت و... ; و نکته دیگر این که دو «واپسین دغدغه» درعرض هم ممکن نیست [59:5]; چرا که یک دایره دو مرکز ندارد و هیچ سلسلهمراتبىنیست که دو راس داشته باشد.
تا اینجا دریافتیم که ایمان تیلیش نه از سنخ علم است و نه از مقوله اراده و انتخاب ونه از جنس احساس. او در تبیین ماهیت ایمان به راه دیگران نمىرود، بلکه ایمان را یک«وضعیت» مىشمارد، وضعیتى مرکب از: دغدغه مهمترین چیز زندگى را داشتن و فراگرفته شدن از سوى امرى به عنوان مهمترین چیز زندگى. یکى دیگر از مشخصههاىایمان، که در تبیین تیلیش به صورت تنزیهى بیان مىشود، این است که «ایمان نه یککارکرد از کارکردهاى ذهن است و نه از چنین مقولهاى برگرفته مىشود» [133:6]، بلکهایمان عمل محورى (12) یا فعالیت کل شخصیت انسان است. تیلیش این قید را به منظوراحتراز از نگاه به ایمان به مثابه یکى از کارکردهاى تشکیلدهنده کل شخصیت آدمىمطرح مىکند. عمل اصلى و محورى بودن ایمان بدان معناست که «در مرکز فعالیتهاىحیاتى زندگى شخصى انسان قرار مىگیرد و شامل همه عناصر زندگى او مىشود»; یعنى«برخاسته از بخش خاص یا کارکرد خاصى از کل وجود آدمى نیست»، بلکه اصلىترینعمل ذهن است [1:2]. به عبارت روشنتر، ایمان برایند همه فعالیتهاى آدمى، یا نقطهپرگار تمام تکاپوهاى او است.
تیلیش «اصلى و محورى بودن ایمان» را نقطه اتکایى براى برملا ساختنتحریفهایى که از ایمان شده است قرار مىدهد. او معتقد است تعبیر و تفسیرهاىتحریفآمیز از ایمان، خاصه در عصر علم، سبب بیگانگى بسیارى از مردم از دین گشتهاست [1:2]. تحریف ایمان، از نظر او، درست وقتى اتفاق مىافتد که یکى از کارکردهاىتشکیلدهنده کل شخصیت، تقریبا یا کاملا، با ایمان یکى گرفته شود [1:2]. تیلیش سهتحریف از معناى ایمان را که در طول تاریخ دین صورت گرفته است، یادآور مىشود:
1. تحریف روشنفکرانه معناى ایمان
در این تفسیر، ایمان با عقیده (13) خلط مىشود. «باور داشتن» از دو مقوله خارج نیست: یایک تصدیق علمى است، که الزاما بر استدلال کافى نیز مبتنى نیست، و یا اعتماد (تعبد)بر یک حجت قدسى است. در هر صورت به ساحت معرفت نظرى (14) تعلق دارد، چه بهاتکاى علم بىواسطه یا شاهد ماقبل تجربى (15) یا شاهد تجربى (16) به وجود آمده باشد، و چهبه اتکاى حجتهایى که خود متکى به شواهد مستقیم یا غیرمستقیماند [1:2]; اما ایمانچنین نیست، بلکه با تمام وجود شرکت جستن در موضوع واپسین دغدغه خویش است.مراد از موضوع واپسین دغدغه، محتوا و مصداق شخصى از آن است که هر کس براىخود در نظر دارد. این معناى تحریفشده از ایمان (از نظر تیلیش)، ایمان را گونهاى ازدانش مىشمارد که بر دلایل و مدارک داراى ارزش کمتر تکیه مىکند ولى، در عوض، باحجیت دینى حمایت مىشود; حال آن که ایمان اصولا امور متعلق به دانش تجربى یاماقبل تجربى را، چه در گذشته و چه در جهان امروز، نفى یا اثبات نمىکند [1:2]. این نهبدان معناست که ایمان حاوى هیچ قطعیتى نیست، بلکه قطعیت و اطمینان ایمان متمایزاز قطعیت علمى است. تیلیش به دو قسم قطعیت (17) اعتقاد دارد: 1. قطعیت وجودى، بهاین معنا که انسان با تمام وجودش در امرى درگیر شود، نه فقط به نحو انتزاعى و ذهنى;2. قطعیت نظرى. تیلیش قطعیت ایمان را از نوع اول مىداند، نه دوم تا به دانش یا باورىبا درجه بیشتر احتمال صحت تاویل شود [1:2].
2. تحریف معناى ایمان با داوطلبانهانگارى آن
در این تفسیر تحریفشده از ایمان، نارسایى دلایل ایمان به عنوان یک فعل علمى، باکمک «اراده مؤمن به این که معتقد باشد»، جبران شده و سر و صورت پیدا مىکند. براىمثال، آموزه «تجسد» گرچه ممکن است مستند به استدلال کافى نباشد، اما یک مسیحىمىخواهد که آن را باور کند و مىکند. اما تیلیش این را نمىپذیرد. از نظر او بدیهى استکه اراده تولید ایمان نمىکند، بلکه ایمان به مثابه واپسین دغدغه از پیش به مؤمن اعطاشده است [12:2]. اشکال اصلى تفسیر یاد شده، علمى انگاشتن عمل ایمان است، عملعلمى ناقصى که با فعل ارادى کامل مىشود. تیلیش، در جایى، فلاسفه و دانشمندان را ازاین دو قسم تحریف در معناى ایمان بر حذر مىدارد و متکلمان و ارباب کلیسا را مسئولمىشمارد [52:5].
3. تحریف ایمان با احساسىانگارى آن
در این تفسیر، ایمان را امرى شخصى و خصوصى معرفى مىکنند که انعکاسى است ازاحساسات هر فرد. این رویکرد در اثر مشکلاتى که در تفسیر ایمان به عنوان موضوععقل، یا موضوع اراده، یا موضوع دوجانبه هر دو، بروز مىکرد پدید آمده است [3:2].
البته در عمل ایمان به مثابه «عمل همه وجود آدمى»، احساس نقش مهمى ایفامىکند، و حتى خود همین «احساس» خواندن ایمان، به وجهى، حاکى از درگیرى همهابعاد وجودى شخص در مسئله است; اما دین فقط یک احساس شخصى نیست، بهگونهاى که هیچ ادعایى در خصوص حقیقت نداشته باشد و در حوزه فرهنگ، علم، تاریخ، روانشناسى و سیاست رقابتى نجوید. ایمان واپسین دغدغه انسان است، و بهخاطر همین دغدغه نهایى و تعهد بدان دعوى حقیقت دارد. [3:2]
تیلیش ایمان را عمل همه وجود شخص یا «عمل شخصیت فراگیر او» (18) مىداند، لذامعتقد است هر سه عنصر عقل (ادراک و معرفت و پذیرش)، احساس (جذبه و شور وتسلیم) و اراده (سرسپارى و عمل و اطاعت) را با هم در خود دارد. او چنین مىانگارد کهانفراد هر کدام از این عوامل مخل به ایمان است و به نوعى امپراتورسالارى مىگراید کهمىخواهد بقیه عوامل را به مهار خویش در آورد. تسلیم صرفا احساسى بدون پذیرشعقلى و بدون اطاعت و سرسپارى عملى کارى اساسى نیست، و بیشتر قاهرانه است تاشاعرانه و از روى اراده. همینطور، پذیرش عقلى بدون مشارکت احساسى در دین آن رابه یک فعل ادراکى غیرشخصى تاویل مىبرد. و همچنین، اطاعت و سرسپارى و ارادهبدون پذیرش عقلى و بدون احساس به بردگى و بىهویتى مىانجامد (19) [53:5].
ایمان و شک
دیدیم که تیلیش ایمان را، از یک سو، «عمل شخصیت انسانى» [16:2] و «عمل محورىو فراگیر» (20) تلقى مىکند و از سوى دیگر، آن را، به وجهى، غیر خودآگاه و غیرارادىمىشمارد. ایمان، از این حیث، «عمل موجود متناهى است اما نه مستقلا، بلکه در پىفراگرفته شدن از سوى نامتناهى». «عمل ایمان شامل دو بخش است: 1. فرا گرفته شدناز سوى نامتناهى (به این که واپسین دغدغه ما شود); 2. روى آوردن متناهى بهنامتناهى» [16:2]. بنابراین، عمل ایمان مشارکتى است میان امر متناهى با امر نامتناهى;از اینرو عملى است که از یک سو محدودیتهاى کار فاعل متناهى را داراست (مثلعدم اطمینان و خطر کردن)، و از سوى دیگر خصوصیات عمل فاعل نامتناهى را. «درعمل ایمان، که از سوى متناهى صورت مىگیرد و محدود به همه محدودیتهاى اینسنخ فاعل است، نامتناهى فراسوى محدودیتهاى عمل متناهى مشارکت مىکند»[16:2].
این آبشخور دوگانه درخت ایمان، در تفکر تیلیش، ثمرهاى دوگانه به بار مىآورد.ایمان تیلیش از یک حیثیقینى، و از حیث دیگر غیریقینى است; از این حیث که مؤمن«امر قدسى» را تجربه مىکند (یعنى از سوى امرى نامتناهى به عنوان «مهمترین چیز»فراگرفته مىشود) یقینى است، اما از آن حیث که موجود متناهى امر نامتناهى (متعلقایمان) را درک مىکند غیریقینى خواهد بود. بنابراین، ایمان شامل دو عنصر است:1. آگاهى بىواسطهاى که یقینبخش است; 2. عدم یقین، یا شک. «آنچه یقینى استخود همین نهایى و واپسین بودن و شوق و هیجان بىپایان است» [17:2] که بىواسطه وبه نحو حضورى درک مىکنیم چیزى باید وجهه تمام همت ما و غایت همه زندگى ماباشد، و احساس مىکنیم شور و شوق وافرى نسبتبه آن داریم. «درک این حقیقت، مثلادراک خودمان از خودمان، مافوق شک و تردید است.» اصلا این خود ما هستیم در مقاماستعلاى خویش. و آنچه عارى از یقین یاد شده است محتوا و متعلق دلبستگى واپسینماست، که یقین نداریم باید ملت و لیتباشد، یا رفاه و خوشبختى، یا آلههاى، یا که«خداى کتاب مقدس» [17:2]. این را نمىتوان بىواسطه وجدان کرد و پذیرش هر کداماز این امور به عنوان واپسین دلبستگى یا وجهه همتیا غایت زندگى، خطر کردن است ودر نتیجه، مستلزم عمل شجاعانه; مبادا آنچه را غایت زندگى و واپسین دلبستگى خودقرار دادهایم غایتى بدوى، فانى و گذرا بوده باشد. در نظر تیلیش، عنصر شجاعت درایمان نقش مهمى ایفا مىکند. او بعدها بیشتر بدان مىپردازد.
اکنون، به طور طبیعى، این سؤال در ذهن نقش مىبندد که آیا مىتوان اطمینان یافتکه آنچه مرا به عنوان واپسین دغدغه زندگى فرا گرفته است، حقیقتا شایسته این عنوانهستیا نه؟ که اگر مىتوان، پس چرا عاقلانه عمل نکنیم و تا حصول اطمینان از حقیقىبودن واپسین دغدغه خویش از خطر کردن نپرهیزیم؟ و اگر نه، چرا؟ و چه چیزى ما رامجبور به خطر کردن مىسازد؟ ظاهرا تیلیش حصول چنان علم و اطمینانى را جزءدستنایافتنى ایمان مىداند، و از اینرو، پاسخ او به قسمت اول سؤال منفى است. اما دراین باره که چه چیزى ما را به خطر کردن وا مىدارد، شاید در مجموع بتوان از او پاسخگرفت که «کششى مرموز از جانب امر نامتناهى»، و خود همین یقین به این که چیزىهست که باید واپسین غایت زندگى باشد، و بالاخره اشتیاق ذاتى انسان به استعلا (21) اینهاحقایقى هستند که ما را وامىدارند تا، بهرغم تردیدى که داریم، دستبه عمل ایمانبیازیم و آنچه را از سوى آن فرا گرفته شدهایم، واپسین دغدغه، عالىترین هدف و محورهمه تکاپوهاى خویش قرار دهیم.
ماهیتشک نهفته در ایمان
تیلیش همانطور که از ایمان تفسیر خاصى به دست داده است، از شک نیز، در اینبحث، نوع خاصى را منظور مىدارد و بدیهى است عدم توضیح دقیق آن موجبسردرگمى مخاطب او خواهد شد. از اینرو، ابتدا سه نوع شک بر مىشمارد و فقط یکىاز آنها را سازگار با ایمان و بلکه از عناصر ذاتى ایمان مىداند.
اقسام شک از دیدگاه تیلیش
الف) شک روششناختى: این نوع شک دستمایه پژوهش علمى است; هیچ فرضیهعلمى نمىیابیم که فارغ از آن باشد، و هیچ متاله راستباورى نیز نیست که حقانیت آن رادر علوم تجربى مورد انکار قرار دهد. این نوع شک، شک در واقعیتها یانتایج است. درفنآورى و صنعت، براى آن که بتوانند فرضیهها را به کار بندند، با نوعى یقینمصلحتاندیشانه، از این شک در مىگذرند. این قسم شک خصیصه اولى هر نظریهاست.
ب) شک شکاکانه: این نوع شک، در حقیقت، موضع عامى است در قبال هر اعتقادانسانى، چه تجارب حسى و چه اعتقادات دینى. شک شکاکانه واقعى هرگز صورتحکم به خود نمىگیرد، این شک رهیافتى است که هرگونه یقینى را مردود مىشمارد[19:2]. تیلیش در قبال این نوع شک موضع مىگیرد و آن را بدعاقبت دانسته، تداومشرا با دلبستگى ذاتى انسان به «حقیقت» ناسازگار مىبیند. البته، در عین حال، براى آنکارکرد بیدارگرى و رهایىبخشى قائل است، ولى عقیده دارد که این شک مىتواند ازبسط شخصیت محورى انسان جلوگیرى کند. انسان شکاک نیز بهکلى فاقد ایمان وحساسیت نسبتبه غایت زندگى و حقیقت نیست، چرا که همین بدبینى به هر حقیقتىنشانه اهمیتحقیقت نزد او است، هر چند ایمان آدمى، با وجود این شک، ایمانى فاقدمحتواى خاص و بدون متعلق است. (22)
ج) شک وجودى: این شکى است که در هر خطر کردن وجود دارد [20:2]; تردیدىاست که شخص دلبسته به امر به غایت مهم در خود احساس مىکند. نه شکروششناختى دانشمند است و نه شک شکاکانه، که یک موضع فلسفى باشد، بلکه نفسآگاهى از عدم ایمنى است که در هر حقیقت وجودى حضور دارد [20:2]. ظاهرا مرادتیلیش از «امر وجودى» هر امرى است که مربوط به ساحت عمل و مجاهده یک موجودمتناهى باشد و به تعبیر دیگر، اینجهانى (23) و همهروزه زندگى بشر باشد، در مقابل امورىکه صرفا نظرى، ماهوى و انتزاعى هستند. شجاعتى که لازمه ایمان و از عناصر آن استآن عدم ایمنى را مىپذیرد. این شک البته با ایمان سازگار و بلکه از عناصر ذاتى ایماناست و پویایى ایمان بدان بسته است.
تیلیش تاکید دارد که شک فقط در فهم ایمان به مثابه واپسین دلبستگى و غایت زندگىلازمه ایمان به شمار مىرود، نه در ایمان به مفهوم اعتقاد به صدق چیزى.
نقش شک در پویایى ایمان
در دید تیلیش، شک حالتى نیست که گاهى عارض ایمان شود، بلکه یک ویژگىساختارى براى ایمان است. تحلیل ساختار یک پدیده غیر از بیان حالتى از آن است، وخلط میان این دو، سبب بدفهمىهاى بسیار مىشود. از نظر تیلیش، شک از ذاتیات ایماناست که بدون آن اصلا ایمان ایمان نیست. «بدون یک کشش ناخواسته ذاتى و تصدیقشجاعانه در حالت دلبستگى واپسین به چیزى، ایمان وجود ندارد» [21:2].
فرق میان ایمان و بداهتبىواسطه منطقى یا مفهومى این است که در ایمان شک بهعنوان عنصرى ساختارى، و نه یک حالت دائمى یا گذرا، حضور دارد و البته فقط گاهىبروز مىکند. ظهور شک به معناى نفى ایمان نیست، بلکه ظهور و بروز چیزى است کههمواره در عمل ایمان بوده است و خواهد بود [22:2]. شک جدى مؤید ایمان است و ازجدى بودن دغدغه شخص نسبتبه غایت و معناى زندگى حکایت مىکند، که این خودخصیصه اولى ایمان است. تیلیش معتقد است کشیشان (متصدیان امور دینى جامعه)باید شک وجودى را در خصوص پیام کلیساى خود (مدعاى دینى خود) تجربه کنند. بهنظر او معیار قضاوت آنها درباره ایمان خود میزان واپسینى دلبستگى آنها نسبتبهمحتواى ایمان خویش و جدى بودن شک آنها است.
تیلیش در جایى ایمان را تنش مستمر میان خود و شک درونى خویش توصیف کردهاست [61:5] و در عین حال، بناى ایمان را بر هدم شک متوقف نمىبیند. در نگاه او،ایمان بهرغم «نه»ى شک مىگوید: «آرى»، ولى نه «نه»ى شک را مىزداید و نه ناآرامىآن را; ایمان راستین قلعهاى ایمن از شک نمىسازد، بلکه «نه»ى شک و ناآرامى ناشى ازعدم اطمینان را در خود مىپذیرد. چنین ایمانى لزومى ندارد از تحقیق آزادانه دربارهواقعیت اعلا بهراسد [61:5].
شجاعت ایمان
تیلیش، همانگونه که شک را عنصر درونى و ذاتى ایمان بر مىشمرد، عنصر لازم دیگرىرا نیز در ایمان شناسایى و بر آن تاکید مىکند. عنصر «شجاعت» در ایمان همان عاملىاست که سبب مىشود تا مؤمن بعد غیریقینى ایمان را بپذیرد. به یاد داریم که تیلیشایمان را از یک حیثیقینى و از حیث دیگر غیریقینى مىداند: از آن حیث که فرا گرفتهشدن از سوى امرى قدسى را تجربه مىکند یقینى است، و از آن حیث که موجود متناهىنامتناهى متعلق ایمان خود را درک مىکند غیریقینى خواهد بود. «شجاعت» پذیرش عدمیقین موجود در ایمان است [22:2].
پویایى ایمان هنگامى بروز مىکند که انسان در مقام شجاعتآمیز عدم اطمینان قرارگیرد. شجاعت در ایمان مفهومى وسیعتر از مفهوم متداول خود را براى تیلیش افادهمىکند. او شجاعت ایمان را «تصدیق متهورانه وجود خود بهرغم عوامل عدمى که ذاتىهر موجود متناهى است» تعریف مىکند [17:2]، و در جایى دیگر، بر عوامل و شرایطىکه مىخواهد با تثبیتخود جلوى ما را بگیرد انگشت مىنهد و شجاعت ایمان را تکیه واعتماد به خود در برابر این عوامل مىداند [32:7].
همواره در کنار شجاعت در ایمان امکان شکست نیز حاضر است. خطر کردن لازمهلاینفک ایمان به شمار مىرود. خطر در حفظ دلبستگى واپسین تا به آخر و در این استکه مبادا این مهمترین دغدغه حقیقتا مهمترین دغدغه من نباشد و روزى از آن دستبکشم. این تردید همیشه همراه شجاعت در ایمان باقى مىماند. تردید اما نه در تجربهقدسى فرا گرفته شدن از سوى نامتناهى، بلکه در این است که آیا این دغدغه بهحق برمسند آخرین و والاترین و مهمترین دغدغه زندگى من نشسته است؟ و چون این حقیقترا نمىتوان بىواسطه وجدان کرد، پذیرش آن، با وجودى که بهشدت ما را فرا گرفته و بهخود مىخواند، یک ریسک و مستلزم شجاعت است.
خطر ایمان بزرگترین خطرى است که انسان مىتواند بکند، زیرا اگر خلاف آن ثابتشود، در حقیقت، انسان خودش و حقانیتش را به چیزى وانهاده که ارزش آن را نداشتهاست; انسان مدار و محور خویش را از دست مىدهد بدون آن که شانسى براى حصولمجدد آن داشته باشد. اما خطر نه به لحاظ از دست دادن دغدغه نهایى است، چرا که «درشکست ایمان یک خدا ناپدید مىشود اما الوهیت مىماند» [5:2]، بلکه به لحاظ اعتقادبه این است که فلان چیز مصداق حقیقى دغدغه نهایى ماست. و ایمان مستلزم تصدیقچیزى مشخص به عنوان غایت زندگى است، پس همواره مستلزم شجاعت است. تنهانقطه بىخطر که موضوع آگاهى بىواسطه و یقین ماست، واقع شدن ما در میان تناهى ولایتناهى بالقوه خویش است [18:2]، یعنى همه مىدانیم که یقینا متناهى هستیم و یقینابه نامتناهى گرایش داریم، اما این که آن نامتناهى که باید غایت زندگى ما قرار گیرد کداماست هیچگاه به حد یقین نمىرسد.
ایمان و عقل
تیلیش معتقد است اگر ایمان را «مهمترین دغدغه زندگى را داشتن» معنا کنیم، میان عقلو ایمان نزاعى نخواهد بود [1:2]. در توضیح این مدعا، براى عقل دو معناى کاربردىذکر مىکند: 1. عقل فنى; 2. عقل به معناى ساختار معنادار ذهن و واقعیت. عقل فنىجنبه آلى دارد و ایمان (به عنوان محور فعالیتهاى انسانى) کاربرد این عقل را جهتمىدهد. و اما عقل به معناى دوم نیز خصیصه انسانیت است و ایمان اگر با آن مخالفتکند انسان را از انسانیت تهى خواسته است [1:2]. این خصیصه انسانى در ایمان پذیرفتهمىشود، چرا که ایمان فرا گرفته شدن از سوى امرى نامتناهى و پذیرش شجاعانه آن،بهرغم تردید وجودى نسبتبه سرانجام کار، است. پذیرش این تردید وجودى، آن همبه عنوان عنصرى ضرورى در تحقق حالت ایمان، در حقیقت پذیرش عقل و ساختارذهن و واقعیت، در والاترین جایگاه خود است.
پىنوشتها:
1. Paul Tillich
2. Brandenburg
3. Breslau
4. Friedrich Wilhelm Schelling ،فیلسوف آلمانى (1854 - 1775).
5. Soren Kierkegard ،فیلسوف و عالم الهیات دانمارکى (55 - 1813).
6. عدد سمت چپ دو نقطه معرف شماره منبع استفادهشده است که با همین شماره در کتابشناخت از آن یاد کردهام، و عددسمت راست دو نقطه بیانگر صفحه (یا فصل) مورد نظر در آن منبع است.
7. این عنوان را «پویایى ایمان» ترجمه کردهاند. ر.ک: پلتیلیش، پویایى ایمان، ترجمه حسین نوروزى.
8. Ultimat Concern
9. Ultimate Seriousness
10. Unconditional Seriosness
11. Concern
12 . Centeral Act
13. Belief
14. theoretical Knowledge
15. Prescientific Evidence
16. Scientific
17. Certitude
18. Total Personality
19. اگر این را بپذیریم، باید این سؤال مهم را پاسخ دهیم که چرا نمىتوان گفت ایمان در ماهیتخود فقط یکى از آن عناصر، مثلامعرفت، است و دیگر عناصر لوازم ماهیت ایمان یا لوازم کمال آن به شمار مىروند؟
20. Centered & Total
21. Self Transcending Quality
22. تیلیش در این تقسیمبندى دو چیز را روشن نمىکند: یکى این که آیا شک شکاکانه را باید شکى روانشناختى به شمار آورد;و دیگر این که آیا شکهاى روانشناختى دیگرى را نمىشناسیم که در بحث ایمان باید بر آن هم نظر داشت؟ به نظر مىرسدشک ناشى از از دست رفتن صفاى ضمیر و انحراف دل، که ناشى از عمل آدمى است، از این قبیلاند، و چون این قسم شکدر بحث ایمان دینى نقش مهمى داراست، جاى آن در چنین بحثى خالى است.
23. Down to Earth
|
نظرات
[0]